جاسوس
***********
کیف را داد و گفت : "فکر کنم به من مظنون شده اند، باید کاری کنم" افسر آمریکایی گفت : "شما متخصص هستید، این ها را که من نباید بدانم" جاسوس خنده اش گرفت، چند هفته پیش هم سرهنگ ژاپنی دقیقا همین جواب را به او داده بود. گفت : "می دانم، خواستم در جریان باشید."
*
مدت زیادی بود که کارش همین بود. به طرز باور نکردنی ای به نظر می رسید که هر دو طرف - هم آمریکا و هم ژاپن - می دانند چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است اما این پذیرفتنی نبود، شاید ژاپن ضعیف بود و حاضر به پذیرش این موضوع، اما آمریکا چرا کاری نمی کرد؟ هر چه بود سحری در کار این جاسوس بود، شاید هم هیچ چیز نمی دانست و همه چیز به صورت شانسی اتفاق افتاده بود، اما به نظر من جاسوس همه چیز را به خوبی زیر نظر داشت.
*
افسر ژاپنی گفت : " بعد از این همه مدت همه اش همین؟ " جاسوس به یاد چند هفته پیش افتاد که سرهنگ آمریکایی به او گفت بود : " واقعا خیلی خوب کار می کنی، تا حالا کسی که مثل تو حرفه ای باشه با من کار نکرده بود " قیافه ای اسرار آمیز به خود گرفت، شاید عذاب وجدان گرفته بود، شاید هم در دل افسر ژاپنی را ریشخند می کرد.
**
در هر صورت شاید بی گناه ترین فرد این ماجرا همین جاسوس بوده باشد، همین جاسوس دو طرفه. بعد از همه ی این اتفاقات آیا می توان گفت تقصیر جاسوس بوده که بمب های اتمی ِ سرهنگ آمریکایی مردم ِ افسر ژاپنی را با خاک یکی کردند؟ نه جدا، آیا می توان گفت؟
این داستان هیچگونه سندیت تاریخی ندارد!!!
