تبليغاتX
رئالیسم معنا گرا - امید و فرداد جلیلی

رئالیسم معنا گرا

امید و فرداد جلیلی

امروز که بعد از مدت ها آمده بودم خانه ی مادر بزرگم، از دیدنم تعجب کرده بود. برگشت و به من گفت : " چه عجب آقا فرداد؟ ازین طرفا اومدی؟ مدتی بود پیدات نشده بود... " من هم گفتم : " از خونه م فرار کردم اومدم پیشت ایندفعه، این امید همش منو اذیت می کنه " گفت : " امید؟ ... واللا من که هر وقت چیزی از امید شنیدم تعریفش بوده؟ آخه امید که تا حالا کسی رو اذیت نکرده بود. " با احساس بدی گفتم : " این امید که ... اون امید " گفت : "چه فرقی می کنه مادر، حالا مگه چی شده؟ " گفتم : " چی کار نکرده؟ تمام برنامه هام رو به هم زده، یه تصمیم درس نمی تونم بگیرم. هر وقت تصمیم می گیرم یه کاری کنم امید خرابش می کنه... اصلا انگار منو سر کار گذاشته... " مادربزرگم پیرانه حرفم رو قطع کرد : " سر کار گذاشته یعنی چی؟ این اصطلاحاتونو موقعی که با من حرف می زنی استفاده نکن... " منم گفتم : "مادر دوباره این بحث رو باز نکن، با اینا بهتر می شه حرف رو فهمید! " مادر بزرگم گفت : " من که این اصطلاحارو نمی فهمم. کی می خواد حرفتو بهتر بفهمه؟ دیوارا؟ " زیرلبی و با صدای آرام به طوری که مادر بزرگ به سختی توانست بشنود گفتم : " نمی دونم ... لابد دیوارا " بعد صدامو بلند کردم و گفتم : " اصلا ول کن این حرفارو، من دیگه رفتم، خدافظ "

+ نوشته شده در  2008/4/3ساعت 1:3  توسط eugene  |