تبليغاتX
رئالیسم معنا گرا - شغل

رئالیسم معنا گرا

شغل

دیگر به سنی رسیده بودم که دنبال شغلی بروم و زندگی ام را سر سامان ببخشم. همه ی افراد دور و برم شغلی پیدا کرده بودند و به زندگی اشان می رسیدند ، اما من هیچ کششی نسبت به شاغل شدن در خودم حس نمی کردم. گویی قبل از استخدام بازنشسته شده بودم. مردمی را می دیدم که ۳۰ سال کار می کردند و بازنشسته می شدند. اما این روند را درک نمی کردم ، هضم نمی کردم. مدت ها بود که برای خودم در خیابان های شهر می چرخیدم و می چرخیدم ف هر چند به دنبال شغلی نبودم... بی شغلی خودم را پذیرفته بودم.

همه چیز همین طور می گذشت تا آن آگهی را دیدم ، آن آگهی عجیب و غریب را که نوشته بود : " تنها یک هفته کار کافی است تا بهترین دوران بازنشستگی را داشته باشید" و در مورد شغلی عجیب توضیح داده بود. از سنگ بزرگی نوشته بود که سال های متمادی است در حرکت است ، حرکتی که آن موقع انرژی اش را باقی مانده ی زور افراد بازنشسته شده تامین می کرد و این آگهی من را به ادامه ی کار آن ها تشویق می کرد... رویای یک هفته کار ، آن هم این چنین لذت بخش من را به وجد آورده بود.

مدتی را به مرور خاطرات گذشتگان گذراندم ، خاطرات بازنشستگان. بازنشستگانی که اسم همه ی آنها بر روی این سنگ حک شده بود. از آن خاطرات چیز های زیادی فهمیدم از جمله آن که نزدیکی این شغل به بی شغلی و لذت بخش بودن خارق العاده و خارج از فهم این شغل مرا به سمت آن حرکت می داد.

تنها چیزی که من را آزار می داد این بود که آیا من ، می توانستم سرعت این سنگ را که در آستانه ی توقف بود به اندازه ی محسوسی افزایش دهم؟ جوابش مشخص بود.

...

در حالی که آگهی و دفترچه های خاطرات را در دست داشتم به راه افتادم

 

                                                                  ***

 

سال ها بعد ، او با دسته ای از دوستانش یک هفته از عمرشان را صرف حرکت دادن این سنگ کردند. و هر چند او هیچوقت نفهمید مقصد این سنگ کجاست اما حد اکثر تلاش خود را برای رساندن آن به مقصود کرد.

و همانطور که نزدیکترین دوستش می گفت ، وقتی داشتند اسمش را بر روی آن سنگ حک می کردند، هیچوقت مثل مردم از پایان یافتن شغلش افسوس نخورد ، شاید تنها مایه ی افسوسش در آن لحظه ی جاودان ، این بود که چرا ۱ نفر ، ۲۰۰ نفر دیگر ، چرا هزار نفر دیگر پیدا نمی شود تا این تکه سنگ کوچک را ، در راه مقصد به مقصود برساند.

+ نوشته شده در  2007/10/9ساعت 17:10  توسط eugene  |