تبليغاتX
رئالیسم معنا گرا - داستان u3

رئالیسم معنا گرا

داستان u3

همیشه یک گوشه نشسته بود و می خندید ، به جماعت روبرویش ، و به خودش. نمی دانست این مردم خنده دارند یا مشکل از اوست ، برایش مهم نبود ، او فقط می نشست و می خندید.
تنها اتفاق ها بودند که گویی زنده اش می کردند.زندگی اش به تکه پاره هایی کوچک در بین اتفاق ها تبدیل شده بود.با شور و شوق به انتظار هر اتفاق می نشست و با رسیدن هر اتفاق دوباره می مرد.تاب ِ تحمل ِ کسالت ِ خنده دار و مضحک ِ زندگی را نداشت.در جدال بی پایان اش با زندگی دیگر به عضوی شکست ناپذیر تبدیل شده بود و مثل تکه ای ژله در مقابل هر محرکی کمی می لرزید و به جای اولش برمی گشت.خودش هم نمی دانست چرا می جنگد ، شاید به انتظار فشاری بود که ژله وجودش را از جا بکند یا به انتظار روزی که در گرمای روزمر ِگی آب شود و به ناکجا بچکد.
دیگر از امید ناامید شده بود ، هربار که دلگرم و امیدوار به استقبال چیزی رفته بود دست از پا دراز تر برگشته بود.در جدالش انتظار را نیز شکست داده بود ، دیگر با انتظار پایان انتظار نمی نشت.کاملا خودش را خلاص کرده بود.پوچ و خالی بودن زندگی را به خودش قبولانده بود. فقط نمی توانست خودش را از شر امید خلاص کند.که اگر می کرد می توانست با خیال آسوده ، بمیرد.هر بار – با هر اتفاقی – در عین ناباوری ِ خودش باز هم امید می بست و هر بار بی هیچ تعجبی شکست می خورد.پرده از راز امید نتوانسته بود بردارد که چرا هر بار که می میرد همچون ققنوس در خاکستر خودش متولد می شود.راه نابود کردن این پرنده ی سمج را پیدا نکرده بود.



آن روز هم مثل همیشه زنده رفت و مرده برگشت ، امیدوار رفت و نا امید برگشت. تمام کار ها را پیش خودش حساب کرده بود تمام نقشه ها را ریخته بود ، اما دوستش را دید و مرد.وقتی کلمه ی می ترسم را شنید ، مرد.ذهن توجیه نشده اش در جا می زد ، نمی فهمید چرا کاری که پیش او سهل و عادی است ، برای دیگری این چنین ترسناک محال می نماید.آیا رفاقت با مرگ بود که وجودش را این قدر زمخت کرده بود؟به یاد امید هایش که افتاد باز هم گوشه ای پیدا کرد تا بشیند و بخندد ؛ به خودش ، به امید هایش ، به ترس هم کلاسیش ، … همه چیز برایش مضحک بود.
امید که مرد ، روزمر ِگی آمد.با دوستش به مدرسه رفت.چند نفر را آنجا دیدند و جمعشان جمع شد.تا شب با دوستانش ماند و در این بین فقط گاهی صدایی از پشت فکرش می گفت ببین چگونه تو هم به رنگ آن ها درآمدی.
شب که برگشت برعکس طول روز ، ذهنش پر بود ، پر از ناامیدی و پر از امید.باز هم امیدوار شده بود ، مثل همیشه.فکر می کرد و نقشه می ریخت.طغیان می کرد ، بر علیه خودش ، بر علیه همه چیز و به خودش می گفت این بار می جنبم ، این بار از روزمر ِگی فراتر می روم ، به جنبش می رسم.
وجودش را شادی فرا می گرفت.تنها در زمان خیالبافی هایش شاد بود ، در خیالش برای آینده اش برنامه می ریخت ، انجام می داد و پیش می رفت.در خیالش به همه ی آرزو هایش می رسید و به اندازه ی همه ی آرزو هایش شاد می شد.
با بسیاری از افراد در خیالاتش دوست شده بود ، شاید با همه ی دوستانش. دوستیش را در خیالش پرورش می داد و به آنچه که می خواست می رسید.کسر بزرگی از عمرش را در خیالاتش گذرانده بود.
درونش دو نفر بود ، خودش و ذهن مخالفش.بارها – وقتی که تفکراتش متمرکز نمی شد – به این نتیجه رسیده بود که این ذهن مخالف قدرتی بسیار زیاد دارد و بار ها شاید بیشتر از تعداد روزهای زندگی اش با این قدرت درونی جنگیده بود.مثل جادوگران داستان ها که تمرکز می کردند تا دشمن خودشان را شکست دهند ، جایی ساکت می نشست ، سرش در دست می گرفت و تمرکز می کرد و چه بسیار که از خودش شکست خورده بود.می نشست و در خیالاتش پیش می رفت تا ناگهان در صحنه ای این قدرت عجیب وارد می شد و صحنه را بر خلاف خواست صاحب رویا پیش می برد.گویی در خیالاتش هم آرام و بی سرخر نبود.اما خودش این جدال را دوست داشت ، شاید تنها خودش را شایسته مبارزه می دانست.هر وقت به این موضوع فکر می کرد خاطراتی از شکست هایش را به یاد می آورد.روز ظهور این قدرت را به یاد داشت ، که در خیالش با دوستی به بازی مشغول بود.وقتی سوار الاکلنگ شدند ناگهان بالا رفت و همان جا ماند.هر چه تمرکز می کرد تا پایین بیاید نمی شد.با تعجب به خودش می گفت من وزن افراد این رویا را تعیین می کنم و تمام قوانین را من می ریزم.چرا امروز خیالاتم این چنین شده؟ و بعد ها را به یاد داشت که به وجود این قدرت و رقابت رفیقانه اش آگاه شده بود.
مدت ها بود که با بهترین دوستش تنها در خیالاتش رابطه برقرار می کرد.معمولا با هم بحث می کردند و خودش در خیالاتش جواب استدلال های غلطش را پیدا می کرد و حتی در رویا قانع می شد.عطش رابطه را در خیال اش خفه می کرد.وقتی ناگهان دوستش زنگ زد ، فهمید که چقدر منتظر این لحظه مانده بود.باز هم با هم بحث می کردند.بعد از مدت ها دوباره همدیگر را پیدا کرده بودند.بعد از خداحافظی ، وقتی گوشی را سر جای خودش می گذاشت دلش گرفته بود.دلیلش را نمی فهمید ، این دلتنگی برایش توجیه نمی شد.
به خواهرش پناه برد.مثل همیشه که دلتنگ می شد ، بیچاره می شد.خواهرش تنها عضو خانواده اش بود که در طول روز او را نمی دید.تنها وسیله ی ارتباطشان تلفن بود. شاید برای همین بود که صحبت هایش را راحت به او می گفت.هر وقت بیچاره می شد به خواهرش پناه می برد و همیشه بیرون ریختن احساستش او را راحت می کرد.اصلا دیگر صدای خواهرش را که می شنید یا حتی وقتی می دانست او صدایش را می شنود آرام می شد.
شباهتی به افراد خانواده اش نداشت.با هر کدام از اعضای خانواده اش تفاوت های فاحشی داشت.از اختلاف سن تا اختلاف در عقیده ، اگر می شد به او عقیده ای نسبت داد.آخر مدت ها بود چیزی به اسم عقیده چیزی به اسم آرمان در او وجود نداشت.خودش این موضوع را به یک تناقض فلسفی نسبت می داد اما شاید خودش هم می دانست که دلیلش این موضوع نیست.زندگی اش را ادامه می داد ، هر از چند گاهی دیگران به خاطرش می آمدند و آن وقت بود که همه چیز را مضحک می دید.خودش را که کامل از یاد برده بود ، تنها اوقاتی که خودش را به یاد می آورد همین مواقع دلتنگی بود اما مشخص نبود دلتنگی اش ناشی از وجود خودش در خاطرش است یا این وجود ناشی از دلتنگی است.
+ نوشته شده در  2007/9/22ساعت 22:9  توسط eugene  |