دونده
با این که سال هل تمرین کرده بود در هیچ مسابقه ای اول نشده بود.هر بار آخرین لحظات خسته می شد ، نفسش پس می رفت و نمی توانست ادامه بدهد.نمی دانست چرا دیگر دونده ها اینطور نمی شوند.بار دیده بود که دونده ای از اول جلو می افتد و تا خط پایان کم نمی آورد.گویی بین تمام دونده های دنیا فقط او اینطوری بود.نمی دانست چه کند.
ولی خیلی امیدوار بود.به مسابقه ی بعدی امید داشت.
دفعه ی قبل تا آخر دوام آورده بود ، تنها چند قدم دیگر نیاز داشت تا مسابقه را ببرد، اما شخصی از بین تماشاگران – به دلیلی نا معلوم – به درون پیست دوید و او را به زمین انداخت.گویی او حق بردن نداشت.این فکر که یچ راهی برای بردن نیست اعصابش را آزرده می کرد.
ولی او خیلی امیدوار بود ، به مسابقه ای که پیش رو داشت.
