انتظار
مدت هاست که انتظار می کشم ، انتظاری که گویی تمامی ندارد.سال هاست که آرام آرام با عقربه ثانیه شمار ساعت چرخیده ام . تک تک دقایق را شمارده ام.اما این انتظار خیال اتمام ندارد.دیگر با من آمیخته شده ، گویی می خواهد من را بیرون کند و موجودی از انتظار تشکیل دهد.اما من ، سمج و سرسخت ثانیه ها را تا بینهایت می شمارم ، به امید پایان انتظار. امید...
امید چیز کثیفی است.امید ، تنها ، مدت زمان بدبختی ها را بیشتر می کند. و ای کاش امید من خاموش می شد تا آرام و راحت ، ساعتم را در آب بیندازم و سر بر زمین بگذارم.که زندگی بدون امید ، بدون ساعت و بدون بودن لذت بخش تر است.
دقیقه ای دیگر می گذرد. می شمارم و همراه با عقربه ی ثانیه شمار می چرخم...
انتظار همچنان در من است.آخر انتظار چه را می کشم؟ دیگر از یادم رفته.شاید اکنون در انتظار روزی هستم که امیدم پایان یابد ؛ و چخ جالب که امید از انتظار سرچشمه می گیرد.
"انتظار اتمام امید" حماقت است.
دقیقه ای دیگر می گذرد.همچنان می چرخم...
می چرخم به انتظار پایان انتظار ، به انتظار پایان وجود ، پایان خویشتن ، پایان بودن.
و همچنان می چرخم.
دقیقه ای دیگر می گذرد.
