عشق
پسری بود مثل پسر های دیگر.هر روز از کنارم رد می شد ، و هر روز برق عشق بیشتر در چشمانش پیدا بود.می دانستم دوستم دارد ، اما به من نمی گفت. من هم دلیلی پیدا نمی کردم که علاقه ای به او داشته باشم.تنها به دلیلی نامعلوم انتظار روزی را می کشیدم که حرف دلش را به من بگوید.
آن روز مثل همیشه به طرف هم در حرکت بودیم ، به چند قدمی اش که رسیدم ایستاد و آرام گفت :" آیا می توانم شما را جای دیگری ببینم؟ " چیز عجیبی در صدایش بود ، گویی جادو شده بودم.جواب دادم :" امشب ساعت هفت داخل پارک. " و مثل همیشه به راهمان ادامه دادیم.
ᡬ
آنشب هم زمان سر قرار رسیدیم.به آرامی سلام کرد ، به جای جواب دستش را در دستم گرفتم – بدون اینکه بدانم چرا این کار را می کنم.راه افتادیم.
در راه در مورد چیزهای زیادی حرف زد ، بر خلاف ظاهرش آدم عجیبی بود. کم کم داشتم می ترسیدم – نه از پسری که همراهم بود – از احساس عجیبی که نسبت به او داشتم.
دنبال بهانه ای می گشتم.دستش را رها کردم ، به سمت من بر گشت.نگاهش را در چشم های درشتش می دیدم. گفتم : " خوابم می آید."جواب داد :" می خواهی بروی؟ " گفتم :" نه! می خواهم همینجا پیش تو بخوابم." و فهمیدم که عاشق شده ام.
گویی او هم فهمیده بود.دست مرا گرفت و به سمت یک نیمکت رفتیم ؛ نشست. من هم نشستم و سرم را روی شانه اش گذاشتم. دستش را دور شانه هایم حلقه کرده بود و برایم لالایی می خواند :
"آرام بگیر ، ای دوست من
بخواب
غم هایت را روی شانه ام بگذار
آرام بخواب
تا روحت ، راحت پرواز کند.
بخواب ،
تا یگانه رویای زندگی ام ،
در خواب معصومانه ات
به "واقعیت" بپیوندد.
شاید ناممکن خوشبختیمان ،
ناممکن سرنوشت دلخواهمان ،
در خواب هایت ممکن شود.
عشق من ،
زشتی این دنیا را
- در زیبایی ناممکن هایش-
باور کن."
روحم آرام به پرواز در آمد.
ᦥ
دو ساعت بعد ، منتظر بودم پدرم تعهد را امضا کند و من را از بازداشتگاه بیرون بیاورد.
