خوشحالی
او خوشحال بود و این خیلی عجیب به نظر می رسید ، کم پیش آمده بود او را خوشحال ببینم.
آن روز کار های زیادی داشت که انجام نشده بود ، سراغ هر کدام رفته بود به در بسته خورده بود ، تنها وقتش تلف شده بود.با این حال عجیب بود که امروز خوشحال بود.
آن روز کار های زیادی داشت که انجام نشده بود ، سراغ هر کدام رفته بود به در بسته خورده بود ، تنها وقتش تلف شده بود.با این حال عجیب بود که امروز خوشحال بود.
▌
مات و مبهوت استاده کنار چیزی ، نمی دانست با این وجد عظیمی که وجودش را فرا گرفته بود چه کند.
نه راه فراری داشت نه جای قراری نه نای تکراری ، فقط فکر می کرد.به این فکر می کرد که این شادی اش در آینده چه مشکلات عدیده ای برای او ایجاد خواهد کرد.
▌
دو ساعت بعد او به دنبال فراهم کردن وسیله ای بود که زجر آینده اش را بیشتر کند.
