تبليغاتX
رئالیسم معنا گرا

رئالیسم معنا گرا

امید و فرداد جلیلی

امروز که بعد از مدت ها آمده بودم خانه ی مادر بزرگم، از دیدنم تعجب کرده بود. برگشت و به من گفت : " چه عجب آقا فرداد؟ ازین طرفا اومدی؟ مدتی بود پیدات نشده بود... " من هم گفتم : " از خونه م فرار کردم اومدم پیشت ایندفعه، این امید همش منو اذیت می کنه " گفت : " امید؟ ... واللا من که هر وقت چیزی از امید شنیدم تعریفش بوده؟ آخه امید که تا حالا کسی رو اذیت نکرده بود. " با احساس بدی گفتم : " این امید که ... اون امید " گفت : "چه فرقی می کنه مادر، حالا مگه چی شده؟ " گفتم : " چی کار نکرده؟ تمام برنامه هام رو به هم زده، یه تصمیم درس نمی تونم بگیرم. هر وقت تصمیم می گیرم یه کاری کنم امید خرابش می کنه... اصلا انگار منو سر کار گذاشته... " مادربزرگم پیرانه حرفم رو قطع کرد : " سر کار گذاشته یعنی چی؟ این اصطلاحاتونو موقعی که با من حرف می زنی استفاده نکن... " منم گفتم : "مادر دوباره این بحث رو باز نکن، با اینا بهتر می شه حرف رو فهمید! " مادر بزرگم گفت : " من که این اصطلاحارو نمی فهمم. کی می خواد حرفتو بهتر بفهمه؟ دیوارا؟ " زیرلبی و با صدای آرام به طوری که مادر بزرگ به سختی توانست بشنود گفتم : " نمی دونم ... لابد دیوارا " بعد صدامو بلند کردم و گفتم : " اصلا ول کن این حرفارو، من دیگه رفتم، خدافظ "

+ نوشته شده در  2008/4/3ساعت 1:3  توسط eugene  | 

بچه های اعماق

پیش نوشت : مدتیه ( ۲ ماهی می شه ) با چندتا از رفقای گرامی در حال ساختن فیلم هستیم.
دو سکانس اول فیلمنامه رو اینجا گذاشتم لطفا بخونید نظر بدید ( در این مورد که اصلا بقیه اش رو نگا می کردید یا نه )


توضیحات : نوشته های ایتالیکمنظر را توصیف می کنند، نوشته های بلد نام سکانس را و نوشته های بلد با فونت تاهما که بین دوتا [دی] قرار دارن دیالوگ هستن


بچه های اعماق

سکانس I

 

منظر :  اتاق کوچکی با وسایلی معمولی یک دفتر اداری. مددکار اجتماعی پشت میز و محمد روبروی او روی صندلی نشسته است.

 

مددکار شروع به حرف زدن می کند و از محمد سوال می پرسد. همزمان تیتراژ شروع می شود، هیچ صدایی از صحنه پخش نمی شود، صدای دادستان حکم اعدام محمد را قراثت می کند. تیتراژ و صحبت ها همزمان با هم قطع می شوند. صحنه فید می شود.

 

سکانس II

 

منظر :  پایانه ی اتوبوس درون شهری، بسیار خلوت است. بر روی دو صندلی میانی یکی از ردیف های 4 تایی صندلی، فرزاد و حسن نشسته اند.

 

محمد بدون توجه می آید و کنار فرزاد می نشیند. عرق کرده و لباس هایش خاکی است. با سرگردانی به اطراف نگاه می کند و بعد سرش از پشت به دیوار تکیه می دهد تا خستگی در کند. فرزاد که از بوی بدن او ناراحت شده بر می گردد چیزی بگوید اما دهانش باز می ماند، به طرف حسن بر می گردد و آهسته با اشاره ی کوچکی به محمد او را به سمت صندلی خالی هل می دهد، سپس خودش میرود و بر جای خالی حسن می نشیند. محمد با تعجب و با خستگی نگاهی به آن ها می کند، جریان را نمی فهمد، دوباره سرش را به دیوار تکیه می دهد. بعد از مدتی اتوبوس می آید. فرزاد و حسن بلند می شوند و به طرف اتوبوس می روند. حسن نگاه دوستانه ای به محمد می کند، اما محمد متوجه نمی شود. در همان حین محمد بلند می شود و به طرف اتوبوس می رود. با بی حواسی به فرزاد می خورد. فرزاد با عصبانیت به سمت او بر می گردد.

[دی] فرزاد : آخه چرا اینقد دلتون می خواد فحش بخورین؟ هر چی می خوام هیچی بهت نگم نمی ذاری...[دی]

سعی می کند چیز دیگری نگوید ولی دوباره عصبانی می شود

[دی] فرزاد : اصلا شماها آدم نیستین، اگه همونجا بوی گندتو تحمل نکرده بودم حالا نمی اومدی کثافتتو بمالی به من [دی]

فرزاد می رود، محمد که گویی تازه از خواب بیدار شده بعد از کمی مکث به دنبال او می رود.

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/3/26ساعت 15:23  توسط eugene  | 

شروع به کار دوباره

سلام

بعد از مدتی مدید قصد دارم دوباره شروع به آپ کردن وبلاگ کنم. تلاش خودم رو می کنم که مطالبم داستان نباشه ولی اگه داستان پروندم هم دیگه پروندم.

نتیجه منطقی : تو این مدت به این دلیل که از داستان نوشتن خودم خوشم نمی اومده آپ نمی کردم.

نتیجه ی سیاسی : تفکر انسان رشد می کنه

نتیجه ی من : حالم از این مسخره بازیا که همه در میارن به هم می خوره، نتیجه ی فلان نتیجه ی بهمان، جمع کنید بابا بساطتون رو

+ نوشته شده در  2008/3/25ساعت 22:1  توسط eugene  |