تبليغاتX
رئالیسم معنا گرا

رئالیسم معنا گرا

داستان update4

طولانیه برین تو ادامه بخونین... اگر دلتون خواست. اگرم نخواست نرین.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/10/11ساعت 10:31  توسط eugene  | 

شغل

دیگر به سنی رسیده بودم که دنبال شغلی بروم و زندگی ام را سر سامان ببخشم. همه ی افراد دور و برم شغلی پیدا کرده بودند و به زندگی اشان می رسیدند ، اما من هیچ کششی نسبت به شاغل شدن در خودم حس نمی کردم. گویی قبل از استخدام بازنشسته شده بودم. مردمی را می دیدم که ۳۰ سال کار می کردند و بازنشسته می شدند. اما این روند را درک نمی کردم ، هضم نمی کردم. مدت ها بود که برای خودم در خیابان های شهر می چرخیدم و می چرخیدم ف هر چند به دنبال شغلی نبودم... بی شغلی خودم را پذیرفته بودم.

همه چیز همین طور می گذشت تا آن آگهی را دیدم ، آن آگهی عجیب و غریب را که نوشته بود : " تنها یک هفته کار کافی است تا بهترین دوران بازنشستگی را داشته باشید" و در مورد شغلی عجیب توضیح داده بود. از سنگ بزرگی نوشته بود که سال های متمادی است در حرکت است ، حرکتی که آن موقع انرژی اش را باقی مانده ی زور افراد بازنشسته شده تامین می کرد و این آگهی من را به ادامه ی کار آن ها تشویق می کرد... رویای یک هفته کار ، آن هم این چنین لذت بخش من را به وجد آورده بود.

مدتی را به مرور خاطرات گذشتگان گذراندم ، خاطرات بازنشستگان. بازنشستگانی که اسم همه ی آنها بر روی این سنگ حک شده بود. از آن خاطرات چیز های زیادی فهمیدم از جمله آن که نزدیکی این شغل به بی شغلی و لذت بخش بودن خارق العاده و خارج از فهم این شغل مرا به سمت آن حرکت می داد.

تنها چیزی که من را آزار می داد این بود که آیا من ، می توانستم سرعت این سنگ را که در آستانه ی توقف بود به اندازه ی محسوسی افزایش دهم؟ جوابش مشخص بود.

...

در حالی که آگهی و دفترچه های خاطرات را در دست داشتم به راه افتادم

 

                                                                  ***

 

سال ها بعد ، او با دسته ای از دوستانش یک هفته از عمرشان را صرف حرکت دادن این سنگ کردند. و هر چند او هیچوقت نفهمید مقصد این سنگ کجاست اما حد اکثر تلاش خود را برای رساندن آن به مقصود کرد.

و همانطور که نزدیکترین دوستش می گفت ، وقتی داشتند اسمش را بر روی آن سنگ حک می کردند، هیچوقت مثل مردم از پایان یافتن شغلش افسوس نخورد ، شاید تنها مایه ی افسوسش در آن لحظه ی جاودان ، این بود که چرا ۱ نفر ، ۲۰۰ نفر دیگر ، چرا هزار نفر دیگر پیدا نمی شود تا این تکه سنگ کوچک را ، در راه مقصد به مقصود برساند.

+ نوشته شده در  2007/10/9ساعت 17:10  توسط eugene  | 

استامینوفن کدئین

وارد داروخانه شدم ، مثل همیشه استامینوفن کدئین می خواستم.چیزی که راه چاره ی سردردهایم بود.فروشنده گفت:"استامینوفن آمریکایی داریم ، بدهم؟" دو بسته گرفتم و به خانه رفتم.خانه مثل همیشه سوت و کور بود ، بیشتر به یک خوابگاه شبیه بود تا خانه – هم در ظاهر و هم در استفاده.

 

درد همیشگی آمد ، دیگر به سردرد عادت کرده بودم.آرام رفتم و یک قرص خوردم ، استامینوفن شدیدترین سردردهایم را خوب کرده بود ، سردردی که به ضرب یک هفته قرص و آمپول خوب نشده بود ، با یک قرص استامینوفن ساکت شد.

 

منتظر بودم تا قرص عمل کند ، عجیب این بود که سردردم شدیدتر می شد.نیم ساعتی می شد که قرص را خورده بودم.به سمت یخچال رفتم و یک قرص دیگر خوردم ، توانایی انجام هیچ کاری را نداشتم ، فقط به انتظار خوب شدن سردردم نشسته بودم.نیم ساعت دیگر گذشت و سردردم شدیدتر و شدیدتر شد.

 

دو ساعت دیگر – با چهار قرص دیگر – گذشت.با اینهمه تجربه در سردرد ، هرگز سردردی به این شدت را تجربه نکرده بود.سرش داغ شده بود.با تمام قدرتش تلاش می کرد بفهمد که مشکل از او بوده یا از متفاوت بودن قرص ها ، وقتی دید نمی تواند بفهمد ، افتاد و به انتظار مرگی نشست که تا ساعاتی بعد سر می رسید.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/9/26ساعت 19:45  توسط eugene  | 

دزد

صبح که بیدار شدم تمام خانه به هم ریخته بود.هیچ چیزم را نبرده بودم ، حتی پول هایم را کهپ دم دستشان گذاشته بودم.می دانستند دست من است.معلوم بود کل خانه را گشته بودند ، دوباره.تمام کمد ها را بیرون ریخته بودند.اما اگر هر شب هم می آمدند پیدایش نمیکردند.اگر پیش من بود برای این بود که می دانست پیش من باشد پیدایش نمی- کنند.

پلیس دم در بود.حتما همسایه ها به پلیس خبر داده بودند ، امشب سومین شب متوالی بود که دزدها به خانه ام می ریختند.

...

رئیس پلیس داشت با من صحبت می کرد.می خواست به من بقبولاند که برای خانه ام نگهبان بگذارم ، می گفت برایم خطر جانی دارد.من فقط می فهمیدم که او هم به دنبال همان چیز است ، فکرم جای دیگری بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/9/25ساعت 18:56  توسط eugene  |