داستان update4
ادامه مطلب
دیگر به سنی رسیده بودم که دنبال شغلی بروم و زندگی ام را سر سامان ببخشم. همه ی افراد دور و برم شغلی پیدا کرده بودند و به زندگی اشان می رسیدند ، اما من هیچ کششی نسبت به شاغل شدن در خودم حس نمی کردم. گویی قبل از استخدام بازنشسته شده بودم. مردمی را می دیدم که ۳۰ سال کار می کردند و بازنشسته می شدند. اما این روند را درک نمی کردم ، هضم نمی کردم. مدت ها بود که برای خودم در خیابان های شهر می چرخیدم و می چرخیدم ف هر چند به دنبال شغلی نبودم... بی شغلی خودم را پذیرفته بودم.
همه چیز همین طور می گذشت تا آن آگهی را دیدم ، آن آگهی عجیب و غریب را که نوشته بود : " تنها یک هفته کار کافی است تا بهترین دوران بازنشستگی را داشته باشید" و در مورد شغلی عجیب توضیح داده بود. از سنگ بزرگی نوشته بود که سال های متمادی است در حرکت است ، حرکتی که آن موقع انرژی اش را باقی مانده ی زور افراد بازنشسته شده تامین می کرد و این آگهی من را به ادامه ی کار آن ها تشویق می کرد... رویای یک هفته کار ، آن هم این چنین لذت بخش من را به وجد آورده بود.
مدتی را به مرور خاطرات گذشتگان گذراندم ، خاطرات بازنشستگان. بازنشستگانی که اسم همه ی آنها بر روی این سنگ حک شده بود. از آن خاطرات چیز های زیادی فهمیدم از جمله آن که نزدیکی این شغل به بی شغلی و لذت بخش بودن خارق العاده و خارج از فهم این شغل مرا به سمت آن حرکت می داد.
تنها چیزی که من را آزار می داد این بود که آیا من ، می توانستم سرعت این سنگ را که در آستانه ی توقف بود به اندازه ی محسوسی افزایش دهم؟ جوابش مشخص بود.
...
در حالی که آگهی و دفترچه های خاطرات را در دست داشتم به راه افتادم
***
سال ها بعد ، او با دسته ای از دوستانش یک هفته از عمرشان را صرف حرکت دادن این سنگ کردند. و هر چند او هیچوقت نفهمید مقصد این سنگ کجاست اما حد اکثر تلاش خود را برای رساندن آن به مقصود کرد.
و همانطور که نزدیکترین دوستش می گفت ، وقتی داشتند اسمش را بر روی آن سنگ حک می کردند، هیچوقت مثل مردم از پایان یافتن شغلش افسوس نخورد ، شاید تنها مایه ی افسوسش در آن لحظه ی جاودان ، این بود که چرا ۱ نفر ، ۲۰۰ نفر دیگر ، چرا هزار نفر دیگر پیدا نمی شود تا این تکه سنگ کوچک را ، در راه مقصد به مقصود برساند.
وارد داروخانه شدم ، مثل همیشه استامینوفن کدئین می خواستم.چیزی که راه چاره ی سردردهایم بود.فروشنده گفت:"استامینوفن آمریکایی داریم ، بدهم؟" دو بسته گرفتم و به خانه رفتم.خانه مثل همیشه سوت و کور بود ، بیشتر به یک خوابگاه شبیه بود تا خانه – هم در ظاهر و هم در استفاده.
درد همیشگی آمد ، دیگر به سردرد عادت کرده بودم.آرام رفتم و یک قرص خوردم ، استامینوفن شدیدترین سردردهایم را خوب کرده بود ، سردردی که به ضرب یک هفته قرص و آمپول خوب نشده بود ، با یک قرص استامینوفن ساکت شد.
منتظر بودم تا قرص عمل کند ، عجیب این بود که سردردم شدیدتر می شد.نیم ساعتی می شد که قرص را خورده بودم.به سمت یخچال رفتم و یک قرص دیگر خوردم ، توانایی انجام هیچ کاری را نداشتم ، فقط به انتظار خوب شدن سردردم نشسته بودم.نیم ساعت دیگر گذشت و سردردم شدیدتر و شدیدتر شد.
دو ساعت دیگر – با چهار قرص دیگر – گذشت.با اینهمه تجربه در سردرد ، هرگز سردردی به این شدت را تجربه نکرده بود.سرش داغ شده بود.با تمام قدرتش تلاش می کرد بفهمد که مشکل از او بوده یا از متفاوت بودن قرص ها ، وقتی دید نمی تواند بفهمد ، افتاد و به انتظار مرگی نشست که تا ساعاتی بعد سر می رسید.