تبليغاتX
رئالیسم معنا گرا

رئالیسم معنا گرا

داستان u3

جدیدترش تو پستای بالایی هست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/9/22ساعت 22:9  توسط eugene  | 

دونده

با این که سال هل تمرین کرده بود در هیچ مسابقه ای اول نشده بود.هر بار آخرین لحظات خسته می شد ، نفسش پس می رفت و نمی توانست ادامه بدهد.نمی دانست چرا دیگر دونده ها اینطور نمی شوند.بار دیده بود که دونده ای از اول جلو می افتد و تا خط پایان کم نمی آورد.گویی بین تمام دونده های دنیا فقط او اینطوری بود.نمی دانست چه کند.

ولی خیلی امیدوار بود.به مسابقه ی بعدی امید داشت.

دفعه ی قبل تا آخر دوام آورده بود ، تنها چند قدم دیگر نیاز داشت تا مسابقه را ببرد، اما شخصی از بین تماشاگران – به دلیلی نا معلوم – به درون پیست دوید و او را به زمین انداخت.گویی او حق بردن نداشت.این فکر که یچ راهی برای بردن نیست اعصابش را آزرده می کرد.

ولی او خیلی امیدوار بود ، به مسابقه ای که پیش رو داشت.

+ نوشته شده در  2007/9/2ساعت 23:32  توسط eugene  | 

انتظار

مدت هاست که انتظار می کشم ، انتظاری که گویی تمامی ندارد.سال هاست که آرام آرام با عقربه ثانیه شمار ساعت چرخیده ام . تک تک دقایق را شمارده ام.اما این انتظار خیال اتمام ندارد.دیگر با من آمیخته شده ، گویی می خواهد من را بیرون کند و موجودی از انتظار تشکیل دهد.اما من ، سمج و سرسخت ثانیه ها را تا بینهایت می شمارم ، به امید پایان انتظار. امید...

امید چیز کثیفی است.امید ، تنها ، مدت زمان بدبختی ها را بیشتر می کند. و ای کاش امید من خاموش می شد تا آرام و راحت ، ساعتم را در آب بیندازم و سر بر زمین بگذارم.که زندگی بدون امید ، بدون ساعت و بدون بودن لذت بخش تر است.

دقیقه ای دیگر می گذرد. می شمارم و همراه با عقربه ی ثانیه شمار می چرخم...
انتظار همچنان در من است.آخر انتظار چه را می کشم؟ دیگر از یادم رفته.شاید اکنون در انتظار روزی هستم که امیدم پایان یابد ؛ و چخ جالب که امید از انتظار سرچشمه می گیرد.
"انتظار اتمام امید" حماقت است.

دقیقه ای دیگر می گذرد.همچنان می چرخم...
می چرخم به انتظار پایان انتظار ، به انتظار پایان وجود ، پایان خویشتن ، پایان بودن.
و همچنان می چرخم.

دقیقه ای دیگر می گذرد.

+ نوشته شده در  2007/9/2ساعت 16:20  توسط eugene  | 

شبنم

پیش می رفت ، مانند هر کس دیگری بر خط راست زندگی خود پیش می رفت تا اینکه چیزی او را به انحراف کشاند. انحراف از روزمرگی ، و اینگونه جاهای جدیدی در صفحه ی زندگی اش کشف کرد. قسمت هایی غیر از خط راست روزمرگی.حیف که نفهمید مسیرش به سوی طلسمی مرگبار است و گرفتارش شد.تلاش زیادی کرد که از دست این طلسم عجیب الخلقه نجات پیدا کند ولی نمی شد.طلسمی جدید پیش روی خود دید و با سر در آن فرو رفت.شاید از ناامیدی اش بود ولی اینبار هم مثل قبل اشتباه حدس زده بود.او درمان شد.هرچند هنوز باقیمانده های طلسم در او مانده است.

 

قطرات شبنم اند این باقیمانده ها.
+ نوشته شده در  2007/9/2ساعت 2:45  توسط eugene  | 

عشق

پسری بود مثل پسر های دیگر.هر روز از کنارم رد می شد ، و هر روز برق عشق بیشتر در چشمانش پیدا بود.می دانستم دوستم دارد ، اما به من نمی گفت. من هم دلیلی پیدا نمی کردم که علاقه ای به او داشته باشم.تنها به دلیلی نامعلوم انتظار روزی را می کشیدم که حرف دلش را به من بگوید.

آن روز مثل همیشه به طرف هم در حرکت بودیم ، به چند قدمی اش که رسیدم ایستاد و آرام گفت :" آیا می توانم شما را جای دیگری ببینم؟ " چیز عجیبی در صدایش بود ، گویی جادو شده بودم.جواب دادم :" امشب ساعت هفت داخل پارک. " و مثل همیشه به راهمان ادامه دادیم.

 

 

آنشب هم زمان سر قرار رسیدیم.به آرامی سلام کرد ، به جای جواب دستش را در دستم گرفتم – بدون اینکه بدانم چرا این کار را می کنم.راه افتادیم.

در راه در مورد چیزهای زیادی حرف زد ، بر خلاف ظاهرش آدم عجیبی بود. کم کم داشتم می ترسیدم – نه از پسری که همراهم بود – از احساس عجیبی که نسبت به او داشتم.

دنبال بهانه ای می گشتم.دستش را رها کردم ، به سمت من بر گشت.نگاهش را در چشم های درشتش می دیدم. گفتم : " خوابم می آید."جواب داد :" می خواهی بروی؟ " گفتم :" نه! می خواهم همینجا پیش تو بخوابم." و فهمیدم که عاشق شده ام.

گویی او هم فهمیده بود.دست مرا گرفت و به سمت یک نیمکت رفتیم ؛ نشست. من هم نشستم و سرم را روی شانه اش گذاشتم. دستش را دور شانه هایم حلقه کرده بود و برایم لالایی می خواند :

 

"آرام بگیر ، ای دوست من

                                   بخواب

 

 غم هایت را روی شانه ام بگذار

                                           آرام بخواب

                                                          تا روحت ، راحت پرواز کند.

 

بخواب ،

          تا یگانه رویای زندگی ام ،

                                           در خواب معصومانه ات

                                                                          به "واقعیت" بپیوندد.

 

          شاید ناممکن خوشبختیمان ،

                                              ناممکن سرنوشت دلخواهمان ،

                                                                                     در خواب هایت ممکن شود.

 

عشق من ،

               زشتی این دنیا را

                                     - در زیبایی ناممکن هایش-

                                                                         باور کن."

 

 

روحم آرام به پرواز در آمد.

 

 

دو ساعت بعد ، منتظر بودم پدرم تعهد را امضا کند و من را از بازداشتگاه بیرون بیاورد.

+ نوشته شده در  2007/9/1ساعت 0:31  توسط eugene  | 

مسخ

"یک روز صبح وقتی گرگور سامسا از خوابی آشفته به خود آمد، دید در تختخواب خود به حشره ای بزرگ تبدیل شده است. بر پشت سخت و زره مانندش افتاده بود؛ و اگر سر را کمی بالا می گرفت، شکم برآمده و  قهوه ای رنگ خود را می دید که لایه هایی از پوست خشکیده و کمانی شکل، آن را به چند قسمت تقسیم می کرد." ۱

او مسخ شده بود.با خودش فکر می کرد اکنون چه باید بکند.صدای دیگران را می شنید که مثل هر روز صبح برای روز جدید آماده می شوند و به کار های خود می پردازند.خواست کسی را صدا بزند اما ترسید، آرام آرام با خودش حرف می زد؛ خش خش صدای جیغ مانندش، گوش  خودش را هم اذیت می کرد. قدرت تکلم انسانی خود را از دست داده بود اما حرف های دیگر اعضای خانواده - که صدای صحبت کردنشان از بیرون می آمد را می شنید و درک می کرد. با ناراحتی به خود می گفت چرا باید فقط خودم حرف های خودم را بفهمم؟ آیا این بزرگترین ظلمی نیست که می توان در حق کسی کرد؟

می دانست نمی تواند به بقیه حالی کند که تفکر او در امان مانده و تنها ظاهرش عوض شده و این موضوع اعصابش را خراب می کرد، به چند ساعت دیگر فکر می کرد که صحبت دیگران را در مورد ظاهر چندش آور خودش می شنید اما نمی توانست جوابی بدهد.

خواست طبق عادت در اتاقش قدم بزند اما می ترسید به این پاهای نحیف و شکننده اعتماد کند، به سختی و با ترس و لرز از تختخواب پایین آمد. از این که پاهایش به راحتی وزنش را تحمل می کردند تعجب کرده بود.شروع کرد به راه رفتن ، پشت سر خودش رد پایی از کثافت به جا می گذاشت، مایعی سخت چندش آور از بدنش به روی زمین می چکید. با انزجار به سمت تختخوابش بر گشت ، لکه ای بزرگ و قهوه ای رنگ بر روی آن به جا مانده بود.

می دانست خانواده اش - دیر یا زود - بالاخره می فهمند، با این حال نمی توانست خودش را راضی کند و از اتاقش بیرون برود؛ صدای کسی از بیرون او را به صرف صبحانه دعوت می کرد. دل را به دریا زد و به سمت دراتاق راه افتاد. در را آرام باز کرد، و با دیدن سه حشره که داشتند صبحانه می خوردند فهمید چقدر همه چیز عادیست، فقط مانده بود که چرا این حقیقت را تازه می فهمد...۲

۱ اولین بند داستان مسخ ، فرانتس کافکا

۲ این نوشته به عنوانِ ادامه،انشعاب یا پوششی بر داستان مسخ نیست.همچنین بعد فکری این داستان بر خلاف بعد ظاهری ، کاملا با داستان یاد شده متفاوت است.

+ نوشته شده در  2007/8/28ساعت 11:24  توسط eugene  | 

خوشحالی

او خوشحال بود و این خیلی عجیب به نظر می رسید ، کم پیش آمده بود او را خوشحال ببینم.
آن روز کار های زیادی داشت که انجام نشده بود ، سراغ هر کدام رفته بود به در بسته خورده بود ، تنها وقتش تلف شده بود.با این حال عجیب بود که امروز خوشحال بود.

مات و مبهوت استاده کنار چیزی ، نمی دانست با این وجد عظیمی که وجودش را فرا گرفته بود چه کند.
نه راه فراری داشت نه جای قراری نه نای تکراری ، فقط فکر می کرد.به این فکر می کرد که این شادی اش در آینده چه مشکلات عدیده ای برای او ایجاد خواهد کرد.

دو ساعت بعد او به دنبال فراهم کردن وسیله ای بود که زجر آینده اش را بیشتر کند.

+ نوشته شده در  2007/8/24ساعت 23:9  توسط eugene  |