تبليغاتX
رئالیسم معنا گرا

رئالیسم معنا گرا

بهشت

می گویند راه ورودی بهشت در غاری در کنار یک دهکده قرار دارد ، و ماری عظیم الجثه نگهبان آن است. ماری که تا کنون از ورود هر موجود زنده ای به این غار جلوگیری کرده است.

در راه ورود به این دهکده موانع زیادی وجود دارد به طوری که ورود به آن یا خروج از آن غیر ممکن شده است و احتمالا در آینده هم ممکن نخواهد شد.

شاید به همین دلیل است که مردم این دهکده بدوی هستند و مثل انسان های اولیه زندگی می کنند.
عجیب این است که از وجود این راه اطلاع دارند.

اما در این بین ، من خیلی خوشبخت و خوشحالم که حسرت این راه بر دلم مانده نه نیش مار در تنم

+ نوشته شده در  2007/8/20ساعت 1:32  توسط eugene  | 

دو برادر

دو برادر نشسته در کنار هم در فکر فرو رفته بودند.برادر کوچکتر با لبخندی عجیب ، و دیگری با صورتی گرفته و ناراحت.

 

برادر بزرگتر در فکر خیلی چیز ها بود – شاید همه چیز – او به همه ی چیز هایی که در زندگی اش با آن ها رابطه داشت و همه ی چیز هایی که ممکن بود رابطه داشته باشد فکر می کرد.

نمی دانم چرا از این فکر ها این گونه گرفته بود ، شاید از زندگی اش لذتی نبرده بود.خودش هم نمی دانست. هیچ کس نمی دانست...

 

 در کنارش برادر کوچکتر همچنان لبخند عجیب و غیر قابل تعبیر خود را حفظ کرده بود.لبخندی که سال هاست تلاش می کنم ترجمه اش کنم.

هر چند طی این همه سال تفکر در مورد این شخص عجیب لا اقل این را فهمیدم که او هم مثل برادرش داشت به گذشته ی خودش فکر می کرد.اما این که لبخندش حاکی از خشنودیش از گذشته خود بوده یا چیز دیگری ، هرگز نفهمیدم.شاید هم لبخند مونالیزایی بود تا مرا برای همیشه در شک و تردید فرو برد.

 

بعد از مدتی دو دختر در دوردست نمایان شدند.دو برادر بدون هیچ توجهی به یکدیگر به سمت آن ها راه افتاند.

هر دو با اکراه راه می رفتد.

 

ؗ

 

دختر ها با فاصله ای حدود بیست متر در در برابر هم ایستاده بودند و با حالتی از انتظار به سمت برادر ها نگاه می کردند.دختری که انتظار برادر بزرگتر را می کشید پرسید : " به نظر تو کدومشون موفق می شه؟ "

- " بزرگتره ، کوچکه به اندازه کافی از زندگیش لذت برده. "

- " ولی به نظر من کوچیکتره ، چون بزرگه داره زندگی رو حروم می کنه. "

 

ؗ

 

دو برادر به دختر ها رسیدند و هر کس به سوی شاهد خود رفت و اسلحه را گرفت.سپس به سمت هم برگشتند...

+ نوشته شده در  2007/8/17ساعت 20:57  توسط eugene  | 

پرده

تا بحال آنسوی این پرده عجیب را ندیده ام. پرده ای که این گونه با ناز و ادا با باد می لرزد ، این گونه با تردید گوشه های خود را کنار می زند.ولی هیچ وقت راز داری خود را از دست نمی دهد.
تا بحال آنسوی این پرده ی عجیب را ندیده ام ، چرایش را نمی دانم ولی دیگر اطمینان پیدا کرده ام کاری غیرممکن است.کاری غیرممکن و جذاب ، و این دو با هم یعنی زجر ...

این پرده بیش از هر چیزی مرا زجر داده.زجری بزرگ ، زجری که هر بار درگیر آن هستم و هیچ راهی برای فایق آمدن بر آن نیست.حتا در فیلم های تخیلی هالیوود نیز نمی توان راهی برای دیدن این پشت این پرده ی ضد نفوذ پیدا کرد.

هر بار که پیچ و تاب دلربایش را می بینم ، با تردید به سویش می روم و به خود می گویم آیا ممکن است این بار به مقصود برسم؟ در حالی که مطمئنم که این مقصود را مسیری نیست.
و هر بار قبل از کوچکترین تماسی با این پرده ی جادویی از خواب بیدار می شوم.

اینگونه ، هر شبِ من را ، زجری عظیم و بی پایان سرشار می کند.

تا بحال آنسوی این پرده عجیب را ندیده ام...

+ نوشته شده در  2007/8/13ساعت 2:42  توسط eugene  | 

شقاوت حماقت

خیلی تلاش کرد تا بدست اومد و چقدر راحت از دستش رفت.مدت ها بود تلاش می کرد ، چقدر شکست و خواری تحمل کرد تا به اینجا رسید.حیف که لذت پیروزی را نچشیده فریب خورد.از گذشته ای دور ، از اشتباه روزگار در گذشته ی دور.اشتباهی که به راحتی از یاد ها رفته بود.باز هم روزگار....

نمی دانست چه کند این همه زحمت بیهوده را و چگونه این اشتباه را جبران کند.

و چه جالب که چگونه این اشتباه را به حماقت خودش نسبت می داد.شقاوت روزگار را حماقت خودش نامگذاشته بود.

+ نوشته شده در  2007/8/12ساعت 3:29  توسط eugene  | 

سوء ظن

در همان حال که داشت سلانه سلانه به سمت نا کجایی که فقط خودش می دانست کجاست می رفت ، به این فکر می کرد که چرا این کار را کرده.چرا این چنین خود را در دردسر انداخته.از خودش پرسید اگر زمان بر می گشت آیا کار دیگری می کرد؟ این فکر که اینکار را دوباره انجام می داد ، او را آرام کرد.گویی دنیا او را تبرئه کرده بود.

کم کم دغدغه های وجدانی جای خود را به ترس های مادی می داد."اگر کسی بفهمد چه؟ آیا کسی شاهد نبود؟"به خودش سر کوفت می زد که چرا ایننین پریشان خاطر آن جا را ترک کرده بود؟ جهت حرکتش را عوض کرد و به سمت همان جا برگشت.دست چپش را بالا آورد.با تعجب خط بزرگی را که نشانه ی تیزی دشنه بود غرق در خون روی دستش دید.

نمی دانست چرا تا بحال متوجه این زخم نشده است.همان طور که نگاهش به دستش بود صدایی مملو از ترس و شادی شنید : " خودش است جناب سروان.خودش است "

سرش را لرزان بالا آورد.درست روبرویش یک ماشین پلیس ایستاده بود.نگاهی به پشت سرش کرد ، باز هم پلیس.

در فاصله ای که سرش را بر می گرداند این فکر در مغزش پدیدار شد.شاید اگر وقتی داشت از این سرعت تعجب می کرد.

آن صدا هم چنان می گفت : " جناب سروان این مرد آنجا بود "

با تحکم جلو رفت و در پاسخ به سوال سروان گفت:

" مرد بود.چهار شانه با قد کوتاه ، صورتش را ندیدم.لباسی متمایل به آبی به تن داشت.به محض این که حضورم را پشت سرش احساس کرد برگشت ، ضربه اش را زد و فرار کرد." دستش را نشان سروان می داد.

"رفتم پلیس را خبر کنم کسی نبود ف برای همین برگشتم"

سروان گفت : "آیا نیازی به آمبولانس ندارید؟" "نه خودم میروم درمانگاه نزدیک است" و سپس روی پله ی جلوی خانه نشست.

شکی عجیب او را در بر گرفته بود.

در حالی که به پشت سروان خیره شده بود و از بالای قد کوتاه او پنجره ی خانه ی رو برو را می دید به خود می گفت : " آیا سرعت به وجود آمدن این داستان در ذهنش دلیلی بر واقعیت آن نبود؟ "

+ نوشته شده در  2007/8/8ساعت 3:54  توسط eugene  | 

دوای درد لاعلاج ........

آن دو هر روز راس همان ساعت معین همدیگر را می دیدند.مدت ها بود که هر روز پسر راس همان ساعت معین دست دختر را می گرفت و به خیابان های معینی می رفتند و در مسیر معینی گردش می کردند. و در ساعت معینی از هم جدا می شدند.

و هیچ چیز در مقابل این نظم عجیب پیروز نشده بود.باد ، باران ، برف ، توفان ... حتا زلزله.مانند دردی بی علاج در مقابل هر قدرتی ، برتری قدرت خود را ثابت کرده بود.

نظم عجیبی بود.

آن روز پسرک سر ساعت معین در مکان معین دست دختر را گرفت و شروع به صحبت کردند. که تنها قسمت نا معین گردششان صحبتشان بود.توجه پسر به اطراف جمع شده بود.به خودش می گفت چرا مردم اینگونه نگاه می کنند.فکر کرد که حتما لباسش مشکلی دارد.چیزی نگفت زیر نگاه سنگین مردم صحبتش را ادامه می داد و می رفت.در خیابانی آینه ای دید.فکر این که نظم قوی هر روزه را به هم بزند او را می ترساند.

آخر دلش را به دریا زد به آینه رسیدند برگشت و در آینه نگاه کرد. ناگهان زبانش بند آمد.کسی در کنار او نبود. او دست هیچ کس را گرفته و با خود به گردش آورده بود.

آیا این تاوان به هم ریختن این نظم بود؟

آیا اصلا از همان روز اول این دختر وجود داشت؟

آخر چه چیزی این نظم خارق الهاده قوی را شکست داده بود؟

دوای این درد لاعلاج چه بود؟

+ نوشته شده در  2007/8/7ساعت 2:56  توسط eugene  | 

بهار بدون خیار

تا به حال فکر کرده ای که چه می کنی؟چه به روز خودت می آوری؟

هر روز امیدوارانه بیدار میشوی و تا موعد معهود در خیالات خود غرق ( و شاید مفقود ) می شوی. و هر روز نا امید می شوی.

دیروز به خودت گفتی فردا ، و امروز نیز ، و فردا نیز خواهی گفت...

چرا یک خاطره - یک نشانه ، که باعث امید توست در مقابل چندین دلیل برای نا امیدی که روز به روز و دانه به دانه به آنها افزوده می شود هر بار پیروز از میدان خارج می شود؟ چرا اینگونه هر روز به جای رهانیدن خود از بند خیالات خربزه و خیار بهار ، دلیلی برای امیدواری بیشتر جستجو می کنی؟

آخر کدام بز را دیده ای که به بهاری رسیده باشد ، جز به صورت طعامی بر سفره ی دیگران.

 

+ نوشته شده در  2007/8/6ساعت 2:11  توسط eugene  | 

روزگار

جالب است! دوز و کلک روزگار چه پیچیده تو را می پیچاند.

همه ی هتفاق ها در یک روز افتاد.گونه بود که همه ی این ها با هم اتفاق افتاد؟ دست انسانی پشت ماجرا بود؟نه! امکانش نیست.این ها همه کار روزگار است.روزگار کثیف ، این چنین برنامه می ریزد تا خود را به کام تو تلخ کند.چیزی جز این نیست ، و اگر نه ، چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی وجود دارد که اتفاقات این گونه ، از پیش برنامه ریزی شده عمل کنند؟ برنامه ای بسیار پیچیده و تو در تو.

و ببینید چقدر سخت است بین میلیاردها انسان که ناراحتی هر یک باعث شادی دیگری است طوری برنامه ریزی کرد که که حتا یک نفر خوشحال نباشد.این کار چه کسیت جز روزگار؟

من ، کاملا این ها را می دانستم.ولی انسان انسان نمی تواند جلوی خودش را بگیرد.آخر این همه؟ با هم؟؟؟

+ نوشته شده در  2007/8/4ساعت 9:24  توسط eugene  | 

تفکر - تخیل

     پسرک ، در راه بود.از پیش دوستانش بر می گشت.به آنها غبطه می خورد.چرا خودش نمی توانست؟ آیا ممکن است قبل از اینکه بفهمد به وجود آمده اشتباهی انجام دهد؟ آخر او که گناهی نکرده بود.چه کار کرده بود که مجبور بود عمری را در این جهنم بگذراند؟

     فکر می کرد و می آمد.هیچ راه حلی به ذهنش نمی رسید.آخرین اسلحه اش را چند روز پیش از این ماجرا به کار برده بود.هیچ فایده ای نداشت.

     دلش برای کسی می سوخت.به خودش می گفت کاش می شد او را طوری ارشاد کرد ، هر چند خوشحال بود که تصمیم گیری توسط آدم نابابی انجام نمی شد.

     نمی دانست چه می خواهد.تنها چیزی که می دانست این بود که به آن چیزی که می خواهد نرسیده ، در حالی که دوستانش را می دید که از آن چیزی ( که نمی دانست چیست ) اشباع شده اند. هر چه فکر می کرد به هیچ نتیجه ای نمی رسید...هنوز به خانه نرسیده بود.

     در خیال فرو رفت.او قسمت زیادی از زندگی اش را ، در خیالاتش می گذراند.او همیشه مایه ای از تخیل با خود داشت و به جرئت می توان گفت هر کدام از اندیشه ها و اندیشیده هایش را ساعت ها در خیالش پرورانده و از آن ها داستان ها ساخته بود...

     همراه با تخیلاتش به خانه رسید.

     در خانه به این فکر می کرد که چرا فلان کار را انجام داده و چرا وقت خود را با بیرون رفتن تلف کرده. در حالی که می توانسته کار هایی بسیار مفیدتر انجام دهد.

 

     و او ، فردای ان روز همان کارهای دیروز را تکرار خواهد کرد.

+ نوشته شده در  2007/7/31ساعت 0:23  توسط eugene  | 

سم

او می خواست دوستت بدارد - ولی بهتر دید که ارتباطی نباشد.

او می خواست تو را داشته باشد - ولی احساسش به او می گفت دست نگه دار.

 

او می خواست تو را بچشد - ولی لبهایت به سمی کشنده آلوده بود.

 سم ِ تو.سمی که با سرعت در رگ های من می دود.

 

 

 

بر گرفته از alice cooper | poison | lyric

+ نوشته شده در  2007/7/30ساعت 9:1  توسط eugene  | 

شکنجه ی نمی دانم

     چهل ساعت بی وقفه گشتم تا پیدایش کردم.چهل ساعت تمام...و بعد از کلی مقدمه چینی و خواهش به او گفتم یک در خواست از تو دارم.قبل از اینکه درخواستم را به او بگویم رفتم و گفتم پنج دقیقه ی دیگر می آیم.

     وقتی برگشتم رفته بود.

     شاید هم قایم شده بود.

من که نمی دانم.

     خیلی ها فکر می کنند گفتن نمی دانم لطف بزرگی است.و در جواب اینکه چرا فکر می کنند.سرشان را با نخوت بالا می آورند و می گویند:

"اگر یکی دیگه بود شاید به آنها دروغ می گفت"

     و من به این ترتیب می توانم ثایت کنم انسان هر کس را که دید باید شکنجه دهد.

+ نوشته شده در  2007/7/28ساعت 14:16  توسط eugene  | 

مسمومیت

     دراز کشیده بود و فکر می کرد.افکارش را تخلیه کرده بود و نمیدانست چرا همچنان حالش بد است ، اصلا نمی دانست چرا باید حالی اینچنین داشته باشد.

قبلا هم این حالت برایش پیش آمده بود.اما دلیلش را نمی دانست.خاطراتش را جلو ریخته بود و می گشت ، به دنبال یک سرنخ – به دنبال چیزی مشترک بین این دو اتفاق ، چیز جز هیچ پیدا نکرد.

     فکر کرد ... چرا حالش با تخلیه افکارش هیچ تغییری نکرده بود؟

     باز هم فکر کرد ... و ناگهان فهمید.

از سر جایش بلند نشد و فریاد اوره کا اوره کا سر نداد.گویی از قبل جواب خود را می دانست.حتا یک تکان کوچک هم به خودش نداد.

     او مسموم شده بود.به خشطر خوردن سمی شیرین مسموم شده بود.

 

...

 

     دلیل مسمومیت خود را در خواص این سم جستجو می کرد  ، و به خود می گفت دیگر از این نمی خورم.

     اما من می دانم دلیل مسمومیتش شیرینی آن سم است. و اطمینان دارم اگر روزی ماده ای شیرین پیدا شود ، او به سمت مسمومیت چندباره ی خود پیش خواهد رفت.

+ نوشته شده در  2007/7/26ساعت 15:41  توسط eugene  | 

زیبایی زندگی

     هنوز سه ساعت نخوابیده بود که بیدارش کردن ، با این حال ناراحت به نظر نمی رسید ، شاید به خاطر اینکه کار کسی را راه انداخته بود ، درد کسی را درمان کرده بود.

     برگشت طرف جایی که می خوابید ، خودش را جمع کرد و برعکس بر روی نصف جایش خوابید.

به خودش فکر می کرد و نمی دانست چه کار کند ، برای دردش دنبال دوایی می گشت...

 

...

 

     و فقط من می دانستم دردش چیست و درمانش کیست.عجبا که دوای دردش کسی بود که برایش ارزش اینکه درمانش کند را قائل نبود.

     و چه خوب بود اگر کسی داد می زد زندگی چقدر زیباست
+ نوشته شده در  2007/7/26ساعت 15:40  توسط eugene  | 

چهارمین ماه تلاش

     چهار ماه تلاش کردم ،

                                 فهمیدم ،

و چیزی نو در من شکل گرفت ، ادراکم از وجود فراتر رفته بود.

     آنشب ، سه ساعت بیشتر طول کشید .ساعت چهار در حالی خوابیدم که احساس عجیبی داشتم.

صبح که بیدار شدم ساعت هشت بود

                    و ناگهان فهمیدم رفته ،

                       به مغز خودم نگاهی کردم ،

هیچ خبری نبود.

 

...

 

چیزی کهنه در خودم احساس می کردم.

+ نوشته شده در  2007/7/25ساعت 23:54  توسط eugene  | 

دخترک

     دخترک مقاوم بود.

     نمی دانم شاید مقاومتش دلیلی عجیب داشت.دلیلی جدا از دلیل دگر مقاومان...شاید ، اما دخترک مقاوم بود.دوستان خود را می دید که دیگر عادت کرده اند ، اخت شده اند شاید هم کنار آمده بودند. ولی هیچکس مانند دخترک مقاوم نبود و چه جالب که او نیز مانند همه ی پدیده های دنیا گویی برای آزار ، از پیش بر نامه ریزی شده بود.

     تشنه می کرد، لب آب می برد ، و عطش فرو ننشانده باز می گرداند. بی هیچ نیاز یا وابستگی ، دخترکِ مقاوم کامل بود.

     همچون آهنربایی گداخته ، جذب می کرد تا بسوزاند.

     ولی ایرادی بر او وارد نیست ، آهنربا هرگز به میل خود چیزی را جذب نمی کند.دخترک چه می دانست؟

"شاید اگر عقرب قوانین حقوق بشر را می دانست در نیش خود نوشی می ریخت تا وجودمان گوارا کند"

     کسی چه می داند؟

         و خوشا بر حال من

که نه باکی ز سوختن دارم نه نیش عقرب بر من کارگر می افتد.

     خوشا بر حال من

که چشمان با تجربه ام آهنربایی گداخته را که دیده ای یارای دیدنش نیست می بیند و به امید درهم شکستن مقاومتی اینچنین شکست ناپذیر رهسپارم می کند تا بسوزم.

 

     و هیچ عجبی نیست اگر فردا مرا دیدی که انگشتان سوخته ام را می مکم تا شاید طعم آهنربا را حس کنم.  

 

 

+ نوشته شده در  2007/7/25ساعت 14:5  توسط eugene  |