هزار بار به همه گفته ام که این احمق فقط حرف چرت می زند و هر دفعه هیچ کس باورش نشده است؛ و هر دفعه فکر کرده ام که اشتباه می کنم و بعد دوباره به همان نتیجه رسیده ام، مثل همین الآن.
آخر اگر کمی در لفافه حرف می زد دفاع بقیه از او طبیعی به نظر می رسید، اما حرف هایش به صورت مشخصی احمقانه است، چرت است.
به نظر من همه مثل خود من چرت بودن حرف های این احمق را قبول دارند اما در مقابل بقیه از آن دفاع می کنند، حتی خود من هم همین کار را می کنم. بقیه را نمی دانم اما من خودم هدفم از این کار این است که موضوع را به خودم بقبولانم.
با این حال حتی خودم هم، که بین اطرافیانم، صریح تر از همه راجع به چرت بودن حرف های این احمق حرف می زنم، گاهی اوقات که در خلوت، عمیقانه به این موضوع فکر می کنم به این نتیجه می رسم که شاید خیلی هم حرف هایش احمقانه نباشد.
در هر حال با این روالی که طی می شود - جدا از گفته ی معروف : " حتی هر حرف چرتی هم حکمتی در پشت خود دارد " - به نظر می رسد گفته های او خیلی هم چرت نیستند، بله، هیچکدام از حرف های او چرت نیستند!
+ نوشته شده در
2008/7/28ساعت 1:5  توسط eugene
|
پیش نوشت : آثار هرکس نه نشان دهنده ی تغییرات زندگی او بلکه یکسره خود زندگی اوست. مسلما پریشان حالی ِ وبلاگ من نیز دلیلی جز پریشان حالی و بلاتکلیفی من در سیل عجیب و غریب تغییرات، مشکلات و تازه های دوره های مختلف زندگی است که برای من همه ی این دوره های مختلف همزمان شده اند. نویسنده ی وبلاگی با تعداد خوانندگان قابل چشمپوشی! شاید نوشته هایش تنها برای تخلیه ی انباشته ی درون ذهنش باشد! پس چه فرقی می کند که داستان بنویسی یا مینیمال!
***********
کیف را داد و گفت : "فکر کنم به من مظنون شده اند، باید کاری کنم" افسر آمریکایی گفت : "شما متخصص هستید، این ها را که من نباید بدانم" جاسوس خنده اش گرفت، چند هفته پیش هم سرهنگ ژاپنی دقیقا همین جواب را به او داده بود. گفت : "می دانم، خواستم در جریان باشید."
*
مدت زیادی بود که کارش همین بود. به طرز باور نکردنی ای به نظر می رسید که هر دو طرف - هم آمریکا و هم ژاپن - می دانند چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است اما این پذیرفتنی نبود، شاید ژاپن ضعیف بود و حاضر به پذیرش این موضوع، اما آمریکا چرا کاری نمی کرد؟ هر چه بود سحری در کار این جاسوس بود، شاید هم هیچ چیز نمی دانست و همه چیز به صورت شانسی اتفاق افتاده بود، اما به نظر من جاسوس همه چیز را به خوبی زیر نظر داشت.
*
افسر ژاپنی گفت : " بعد از این همه مدت همه اش همین؟ " جاسوس به یاد چند هفته پیش افتاد که سرهنگ آمریکایی به او گفت بود : " واقعا خیلی خوب کار می کنی، تا حالا کسی که مثل تو حرفه ای باشه با من کار نکرده بود " قیافه ای اسرار آمیز به خود گرفت، شاید عذاب وجدان گرفته بود، شاید هم در دل افسر ژاپنی را ریشخند می کرد.
**
در هر صورت شاید بی گناه ترین فرد این ماجرا همین جاسوس بوده باشد، همین جاسوس دو طرفه. بعد از همه ی این اتفاقات آیا می توان گفت تقصیر جاسوس بوده که بمب های اتمی ِ سرهنگ آمریکایی مردم ِ افسر ژاپنی را با خاک یکی کردند؟ نه جدا، آیا می توان گفت؟
این داستان هیچگونه سندیت تاریخی ندارد!!!
+ نوشته شده در
2008/7/26ساعت 16:4  توسط eugene
|
انسان کسی است که با آگاهی کامل به سمت قله ی کوه می دود تا از آن ورشبا کله پایین بیفتد.
پ.ن. : هر جور خودتون دوس دارین، می تونید تیترش رو اول جمله بذارید و بخونید، می تونید همین جوری بخونید.
+ نوشته شده در
2008/7/19ساعت 16:43  توسط eugene
|
ازین پس به جای واژه ی مانوس و آشنای می نی مال ِ تحت وب از واژه ی نامانوس ِ چرتگویه استفاده کنید
+ نوشته شده در
2008/7/19ساعت 16:40  توسط eugene
|
احمقانه ترین لحظات عمر وقتی است که از خودت می پرسی : "چرا این کار را کردم؟"
پ.ن. : اگه کار مورد نظر احمقانه باشه خیلی احمقانه تر می شه
+ نوشته شده در
2008/7/19ساعت 16:37  توسط eugene
|
احمقانه ترین لحظات عمر وقتی است که از خودت می پرسی : "آیا این من بودم که این کار را کردم؟"
پ.ن. : اگه کار مورد نظر احمقانه باشه خیلی احمقانه تر می شه
+ نوشته شده در
2008/7/19ساعت 16:33  توسط eugene
|
I just wanna let you you that I don’t wanna let you go
پ.ن : کلا گفتم
+ نوشته شده در
2008/7/19ساعت 16:29  توسط eugene
|
آن ها مرا خر فرض می کردند، چیزی که مدت ها است آرزویش را داشته ام!
+ نوشته شده در
2008/7/19ساعت 12:45  توسط eugene
|
هیچکدام به درخواست من وقعی ننهادند، زیرا کم می خواستم.
پ.ن. : پیش بینی یکی از توانایی های بشری است!!
+ نوشته شده در
2008/7/19ساعت 12:44  توسط eugene
|
مادر! باور کن ناشکر نیستم، "دوست داشتن"ام خراب شده، قطعات یدکی هم گیر نمی آید مدت هاست شرکتش ورشکست شده است...
+ نوشته شده در
2008/7/19ساعت 12:44  توسط eugene
|
می نی مال چیز خوبی است، مثل شاشیدن احساسات است.
پ.ن. : البته در همین سطح وبلاگ نویسی فقط
+ نوشته شده در
2008/7/19ساعت 12:39  توسط eugene
|
در راستای پست قبلی اقدام به تغییر ماهیت وبلاگ کردیم و زیرموضوعش رو به " چرتگویه گی های یک پشت کنکوری از چرتگونه گی های یک زندگی" تغییر دادیم
+ نوشته شده در
2008/7/19ساعت 12:36  توسط eugene
|
خسرو شکیبایی مرد
سن : ۶۴ سال
پ.ن. : یکی از دوستان : چه خبره؟ ۶۴ سال کمه؟
من : آری بابا پس کم نیست؟ من به زیره ۳ رقمی راضی نمی شم
علت : نقل از یک منبع موثق : نارسایی قلبی
نقل از یک منبع خیلی موثق تر : سرطان کبد
نقل از یک منبع با منطق : زیادی شیره کشید آوردوز کرد
پ.ن. : نقل از من : کلا سرطان کبدم اگه بوده زیادی زده عود کرده!
پ.ن.۱ : اگه فیلم پرده ی آخر رو ندیدید برید گیر بیارید، حیفه!!
پ.ن.۲ : فیلم رو که دیدم داشتم امیدوار می شدم، بعد به خودم گفتم مگه می شه به گذشته امیدوار بشی؟
پ.ن.۲.۱ : فیلم مال دهه ی ۶۰ بود
پ.ن.۳ : به علت بی جنبگی خوانندگان عزیز در خوانش صحیح شعر پست قبلی رو قلم گرفتم.
+ نوشته شده در
2008/7/19ساعت 1:35  توسط eugene
|
نغمه
به ياد ياران هميشه زنده
فرياد ِ عشقي تلخ
در هياهوي سكوت
شبنهادان
ملتمس ِ نجوايي كوچك كه از گلوي پرفرياد ِ تو خارج شود
*
در فاصلهي دو تيغهي شلاق و شمشير
شيرينيي ِ فرياد كردن ِ عشقي تلخ
در هياهوي سكوت
شادترين آغاز براي تلخترين پايان
۱۷/۴/۱۳۸۷
+ نوشته شده در
2008/7/7ساعت 10:19  توسط eugene
|
امروز که بعد از مدت ها آمده بودم خانه ی مادر بزرگم، از دیدنم تعجب کرده بود. برگشت و به من گفت : " چه عجب آقا فرداد؟ ازین طرفا اومدی؟ مدتی بود پیدات نشده بود... " من هم گفتم : " از خونه م فرار کردم اومدم پیشت ایندفعه، این امید همش منو اذیت می کنه " گفت : " امید؟ ... واللا من که هر وقت چیزی از امید شنیدم تعریفش بوده؟ آخه امید که تا حالا کسی رو اذیت نکرده بود. " با احساس بدی گفتم : " این امید که ... اون امید " گفت : "چه فرقی می کنه مادر، حالا مگه چی شده؟ " گفتم : " چی کار نکرده؟ تمام برنامه هام رو به هم زده، یه تصمیم درس نمی تونم بگیرم. هر وقت تصمیم می گیرم یه کاری کنم امید خرابش می کنه... اصلا انگار منو سر کار گذاشته... " مادربزرگم پیرانه حرفم رو قطع کرد : " سر کار گذاشته یعنی چی؟ این اصطلاحاتونو موقعی که با من حرف می زنی استفاده نکن... " منم گفتم : "مادر دوباره این بحث رو باز نکن، با اینا بهتر می شه حرف رو فهمید! " مادر بزرگم گفت : " من که این اصطلاحارو نمی فهمم. کی می خواد حرفتو بهتر بفهمه؟ دیوارا؟ " زیرلبی و با صدای آرام به طوری که مادر بزرگ به سختی توانست بشنود گفتم : " نمی دونم ... لابد دیوارا " بعد صدامو بلند کردم و گفتم : " اصلا ول کن این حرفارو، من دیگه رفتم، خدافظ "
+ نوشته شده در
2008/4/3ساعت 1:3  توسط eugene
|
پیش نوشت : مدتیه ( ۲ ماهی می شه ) با چندتا از رفقای گرامی در حال ساختن فیلم هستیم.
دو سکانس اول فیلمنامه رو اینجا گذاشتم لطفا بخونید نظر بدید ( در این مورد که اصلا بقیه اش رو نگا می کردید یا نه )
توضیحات : نوشته های ایتالیکمنظر را توصیف می کنند، نوشته های بلد نام سکانس را و نوشته های بلد با فونت تاهما که بین دوتا [دی] قرار دارن دیالوگ هستن
بچه های اعماق
سکانس I
منظر : اتاق کوچکی با وسایلی معمولی یک دفتر اداری. مددکار اجتماعی پشت میز و محمد روبروی او روی صندلی نشسته است.
مددکار شروع به حرف زدن می کند و از محمد سوال می پرسد. همزمان تیتراژ شروع می شود، هیچ صدایی از صحنه پخش نمی شود، صدای دادستان حکم اعدام محمد را قراثت می کند. تیتراژ و صحبت ها همزمان با هم قطع می شوند. صحنه فید می شود.
سکانس II
منظر : پایانه ی اتوبوس درون شهری، بسیار خلوت است. بر روی دو صندلی میانی یکی از ردیف های 4 تایی صندلی، فرزاد و حسن نشسته اند.
محمد بدون توجه می آید و کنار فرزاد می نشیند. عرق کرده و لباس هایش خاکی است. با سرگردانی به اطراف نگاه می کند و بعد سرش از پشت به دیوار تکیه می دهد تا خستگی در کند. فرزاد که از بوی بدن او ناراحت شده بر می گردد چیزی بگوید اما دهانش باز می ماند، به طرف حسن بر می گردد و آهسته با اشاره ی کوچکی به محمد او را به سمت صندلی خالی هل می دهد، سپس خودش میرود و بر جای خالی حسن می نشیند. محمد با تعجب و با خستگی نگاهی به آن ها می کند، جریان را نمی فهمد، دوباره سرش را به دیوار تکیه می دهد. بعد از مدتی اتوبوس می آید. فرزاد و حسن بلند می شوند و به طرف اتوبوس می روند. حسن نگاه دوستانه ای به محمد می کند، اما محمد متوجه نمی شود. در همان حین محمد بلند می شود و به طرف اتوبوس می رود. با بی حواسی به فرزاد می خورد. فرزاد با عصبانیت به سمت او بر می گردد.
[دی] فرزاد : آخه چرا اینقد دلتون می خواد فحش بخورین؟ هر چی می خوام هیچی بهت نگم نمی ذاری...[دی]
سعی می کند چیز دیگری نگوید ولی دوباره عصبانی می شود
[دی] فرزاد : اصلا شماها آدم نیستین، اگه همونجا بوی گندتو تحمل نکرده بودم حالا نمی اومدی کثافتتو بمالی به من [دی]
فرزاد می رود، محمد که گویی تازه از خواب بیدار شده بعد از کمی مکث به دنبال او می رود.
+ نوشته شده در
2008/3/26ساعت 15:23  توسط eugene
|
سلام
بعد از مدتی مدید قصد دارم دوباره شروع به آپ کردن وبلاگ کنم. تلاش خودم رو می کنم که مطالبم داستان نباشه ولی اگه داستان پروندم هم دیگه پروندم.
نتیجه منطقی : تو این مدت به این دلیل که از داستان نوشتن خودم خوشم نمی اومده آپ نمی کردم.
نتیجه ی سیاسی : تفکر انسان رشد می کنه
نتیجه ی من : حالم از این مسخره بازیا که همه در میارن به هم می خوره، نتیجه ی فلان نتیجه ی بهمان، جمع کنید بابا بساطتون رو
+ نوشته شده در
2008/3/25ساعت 22:1  توسط eugene
|
متعجب نشید که چرا مقاله رو تو بلاگ داستان هام زدم! از اونجایی که خودم ترجمه کرده بودم به عنوان اثر ادبی خودم بود. ( پست زیری رو می گم )
+ نوشته شده در
2007/12/4ساعت 19:9  توسط eugene
طولانیه برین تو ادامه بخونین... اگر دلتون خواست. اگرم نخواست نرین.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/10/11ساعت 10:31  توسط eugene
|
دیگر به سنی رسیده بودم که دنبال شغلی بروم و زندگی ام را سر سامان ببخشم. همه ی افراد دور و برم شغلی پیدا کرده بودند و به زندگی اشان می رسیدند ، اما من هیچ کششی نسبت به شاغل شدن در خودم حس نمی کردم. گویی قبل از استخدام بازنشسته شده بودم. مردمی را می دیدم که ۳۰ سال کار می کردند و بازنشسته می شدند. اما این روند را درک نمی کردم ، هضم نمی کردم. مدت ها بود که برای خودم در خیابان های شهر می چرخیدم و می چرخیدم ف هر چند به دنبال شغلی نبودم... بی شغلی خودم را پذیرفته بودم.
همه چیز همین طور می گذشت تا آن آگهی را دیدم ، آن آگهی عجیب و غریب را که نوشته بود : " تنها یک هفته کار کافی است تا بهترین دوران بازنشستگی را داشته باشید" و در مورد شغلی عجیب توضیح داده بود. از سنگ بزرگی نوشته بود که سال های متمادی است در حرکت است ، حرکتی که آن موقع انرژی اش را باقی مانده ی زور افراد بازنشسته شده تامین می کرد و این آگهی من را به ادامه ی کار آن ها تشویق می کرد... رویای یک هفته کار ، آن هم این چنین لذت بخش من را به وجد آورده بود.
مدتی را به مرور خاطرات گذشتگان گذراندم ، خاطرات بازنشستگان. بازنشستگانی که اسم همه ی آنها بر روی این سنگ حک شده بود. از آن خاطرات چیز های زیادی فهمیدم از جمله آن که نزدیکی این شغل به بی شغلی و لذت بخش بودن خارق العاده و خارج از فهم این شغل مرا به سمت آن حرکت می داد.
تنها چیزی که من را آزار می داد این بود که آیا من ، می توانستم سرعت این سنگ را که در آستانه ی توقف بود به اندازه ی محسوسی افزایش دهم؟ جوابش مشخص بود.
...
در حالی که آگهی و دفترچه های خاطرات را در دست داشتم به راه افتادم
***
سال ها بعد ، او با دسته ای از دوستانش یک هفته از عمرشان را صرف حرکت دادن این سنگ کردند. و هر چند او هیچوقت نفهمید مقصد این سنگ کجاست اما حد اکثر تلاش خود را برای رساندن آن به مقصود کرد.
و همانطور که نزدیکترین دوستش می گفت ، وقتی داشتند اسمش را بر روی آن سنگ حک می کردند، هیچوقت مثل مردم از پایان یافتن شغلش افسوس نخورد ، شاید تنها مایه ی افسوسش در آن لحظه ی جاودان ، این بود که چرا ۱ نفر ، ۲۰۰ نفر دیگر ، چرا هزار نفر دیگر پیدا نمی شود تا این تکه سنگ کوچک را ، در راه مقصد به مقصود برساند.
+ نوشته شده در
2007/10/9ساعت 17:10  توسط eugene
|
وارد داروخانه شدم ، مثل همیشه استامینوفن کدئین می خواستم.چیزی که راه چاره ی سردردهایم بود.فروشنده گفت:"استامینوفن آمریکایی داریم ، بدهم؟" دو بسته گرفتم و به خانه رفتم.خانه مثل همیشه سوت و کور بود ، بیشتر به یک خوابگاه شبیه بود تا خانه – هم در ظاهر و هم در استفاده.
درد همیشگی آمد ، دیگر به سردرد عادت کرده بودم.آرام رفتم و یک قرص خوردم ، استامینوفن شدیدترین سردردهایم را خوب کرده بود ، سردردی که به ضرب یک هفته قرص و آمپول خوب نشده بود ، با یک قرص استامینوفن ساکت شد.
منتظر بودم تا قرص عمل کند ، عجیب این بود که سردردم شدیدتر می شد.نیم ساعتی می شد که قرص را خورده بودم.به سمت یخچال رفتم و یک قرص دیگر خوردم ، توانایی انجام هیچ کاری را نداشتم ، فقط به انتظار خوب شدن سردردم نشسته بودم.نیم ساعت دیگر گذشت و سردردم شدیدتر و شدیدتر شد.
دو ساعت دیگر – با چهار قرص دیگر – گذشت.با اینهمه تجربه در سردرد ، هرگز سردردی به این شدت را تجربه نکرده بود.سرش داغ شده بود.با تمام قدرتش تلاش می کرد بفهمد که مشکل از او بوده یا از متفاوت بودن قرص ها ، وقتی دید نمی تواند بفهمد ، افتاد و به انتظار مرگی نشست که تا ساعاتی بعد سر می رسید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/9/26ساعت 19:45  توسط eugene
|
صبح که بیدار شدم تمام خانه به هم ریخته بود.هیچ چیزم را نبرده بودم ، حتی پول هایم را کهپ دم دستشان گذاشته بودم.می دانستند دست من است.معلوم بود کل خانه را گشته بودند ، دوباره.تمام کمد ها را بیرون ریخته بودند.اما اگر هر شب هم می آمدند پیدایش نمیکردند.اگر پیش من بود برای این بود که می دانست پیش من باشد پیدایش نمی- کنند.
پلیس دم در بود.حتما همسایه ها به پلیس خبر داده بودند ، امشب سومین شب متوالی بود که دزدها به خانه ام می ریختند.
...
رئیس پلیس داشت با من صحبت می کرد.می خواست به من بقبولاند که برای خانه ام نگهبان بگذارم ، می گفت برایم خطر جانی دارد.من فقط می فهمیدم که او هم به دنبال همان چیز است ، فکرم جای دیگری بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/9/25ساعت 18:56  توسط eugene
|
+ نوشته شده در
2007/9/22ساعت 22:9  توسط eugene
|
با این که سال هل تمرین کرده بود در هیچ مسابقه ای اول نشده بود.هر بار آخرین لحظات خسته می شد ، نفسش پس می رفت و نمی توانست ادامه بدهد.نمی دانست چرا دیگر دونده ها اینطور نمی شوند.بار دیده بود که دونده ای از اول جلو می افتد و تا خط پایان کم نمی آورد.گویی بین تمام دونده های دنیا فقط او اینطوری بود.نمی دانست چه کند.
ولی خیلی امیدوار بود.به مسابقه ی بعدی امید داشت.
دفعه ی قبل تا آخر دوام آورده بود ، تنها چند قدم دیگر نیاز داشت تا مسابقه را ببرد، اما شخصی از بین تماشاگران – به دلیلی نا معلوم – به درون پیست دوید و او را به زمین انداخت.گویی او حق بردن نداشت.این فکر که یچ راهی برای بردن نیست اعصابش را آزرده می کرد.
ولی او خیلی امیدوار بود ، به مسابقه ای که پیش رو داشت.
+ نوشته شده در
2007/9/2ساعت 23:32  توسط eugene
|
مدت هاست که انتظار می کشم ، انتظاری که گویی تمامی ندارد.سال هاست که آرام آرام با عقربه ثانیه شمار ساعت چرخیده ام . تک تک دقایق را شمارده ام.اما این انتظار خیال اتمام ندارد.دیگر با من آمیخته شده ، گویی می خواهد
من را بیرون کند و موجودی از انتظار تشکیل دهد.اما من ، سمج و سرسخت ثانیه ها را تا بینهایت می شمارم ، به امید پایان انتظار.
امید...
امید چیز کثیفی است.امید ، تنها ، مدت زمان بدبختی ها را بیشتر می کند. و ای کاش امید من خاموش می شد تا آرام و راحت ، ساعتم را در آب بیندازم و سر بر زمین بگذارم.که زندگی بدون امید ، بدون ساعت و بدون بودن لذت بخش تر است.
دقیقه ای دیگر می گذرد. می شمارم و همراه با عقربه ی ثانیه شمار می چرخم...
انتظار همچنان در من است.آخر انتظار چه را می کشم؟ دیگر از یادم رفته.شاید اکنون در انتظار روزی هستم که امیدم پایان یابد ؛ و چخ جالب که امید از انتظار سرچشمه می گیرد.
"انتظار اتمام امید" حماقت است.
دقیقه ای دیگر می گذرد.همچنان می چرخم...
می چرخم به انتظار پایان انتظار ، به انتظار پایان وجود ، پایان خویشتن ، پایان بودن.
و همچنان می چرخم.
دقیقه ای دیگر می گذرد.
+ نوشته شده در
2007/9/2ساعت 16:20  توسط eugene
|
پیش می رفت ، مانند هر کس دیگری بر خط راست زندگی خود پیش می رفت تا اینکه چیزی او را به انحراف کشاند. انحراف از روزمرگی ، و اینگونه جاهای جدیدی در صفحه ی زندگی اش کشف کرد. قسمت هایی غیر از خط راست روزمرگی.حیف که نفهمید مسیرش به سوی طلسمی مرگبار است و گرفتارش شد.تلاش زیادی کرد که از دست این طلسم عجیب الخلقه نجات پیدا کند ولی نمی شد.طلسمی جدید پیش روی خود دید و با سر در آن فرو رفت.شاید از ناامیدی اش بود ولی اینبار هم مثل قبل اشتباه حدس زده بود.او درمان شد.هرچند هنوز باقیمانده های طلسم در او مانده است.
قطرات شبنم اند این باقیمانده ها.
+ نوشته شده در
2007/9/2ساعت 2:45  توسط eugene
|
پسری بود مثل پسر های دیگر.هر روز از کنارم رد می شد ، و هر روز برق عشق بیشتر در چشمانش پیدا بود.می دانستم دوستم دارد ، اما به من نمی گفت. من هم دلیلی پیدا نمی کردم که علاقه ای به او داشته باشم.تنها به دلیلی نامعلوم انتظار روزی را می کشیدم که حرف دلش را به من بگوید.
آن روز مثل همیشه به طرف هم در حرکت بودیم ، به چند قدمی اش که رسیدم ایستاد و آرام گفت :" آیا می توانم شما را جای دیگری ببینم؟ " چیز عجیبی در صدایش بود ، گویی جادو شده بودم.جواب دادم :" امشب ساعت هفت داخل پارک. " و مثل همیشه به راهمان ادامه دادیم.
ᡬ
آنشب هم زمان سر قرار رسیدیم.به آرامی سلام کرد ، به جای جواب دستش را در دستم گرفتم – بدون اینکه بدانم چرا این کار را می کنم.راه افتادیم.
در راه در مورد چیزهای زیادی حرف زد ، بر خلاف ظاهرش آدم عجیبی بود. کم کم داشتم می ترسیدم – نه از پسری که همراهم بود – از احساس عجیبی که نسبت به او داشتم.
دنبال بهانه ای می گشتم.دستش را رها کردم ، به سمت من بر گشت.نگاهش را در چشم های درشتش می دیدم. گفتم : " خوابم می آید."جواب داد :" می خواهی بروی؟ " گفتم :" نه! می خواهم همینجا پیش تو بخوابم." و فهمیدم که عاشق شده ام.
گویی او هم فهمیده بود.دست مرا گرفت و به سمت یک نیمکت رفتیم ؛ نشست. من هم نشستم و سرم را روی شانه اش گذاشتم. دستش را دور شانه هایم حلقه کرده بود و برایم لالایی می خواند :
"آرام بگیر ، ای دوست من
بخواب
غم هایت را روی شانه ام بگذار
آرام بخواب
تا روحت ، راحت پرواز کند.
بخواب ،
تا یگانه رویای زندگی ام ،
در خواب معصومانه ات
به "واقعیت" بپیوندد.
شاید ناممکن خوشبختیمان ،
ناممکن سرنوشت دلخواهمان ،
در خواب هایت ممکن شود.
عشق من ،
زشتی این دنیا را
- در زیبایی ناممکن هایش-
باور کن."
روحم آرام به پرواز در آمد.
ᦥ
دو ساعت بعد ، منتظر بودم پدرم تعهد را امضا کند و من را از بازداشتگاه بیرون بیاورد.
+ نوشته شده در
2007/9/1ساعت 0:31  توسط eugene
|
"یک روز صبح وقتی گرگور سامسا از خوابی آشفته به خود آمد، دید در تختخواب خود به حشره ای بزرگ تبدیل شده است. بر پشت سخت و زره مانندش افتاده بود؛ و اگر سر را کمی بالا می گرفت، شکم برآمده و قهوه ای رنگ خود را می دید که لایه هایی از پوست خشکیده و کمانی شکل، آن را به چند قسمت تقسیم می کرد." ۱
او مسخ شده بود.با خودش فکر می کرد اکنون چه باید بکند.صدای دیگران را می شنید که مثل هر روز صبح برای روز جدید آماده می شوند و به کار های خود می پردازند.خواست کسی را صدا بزند اما ترسید، آرام آرام با خودش حرف می زد؛ خش خش صدای جیغ مانندش، گوش خودش را هم اذیت می کرد. قدرت تکلم انسانی خود را از دست داده بود اما حرف های دیگر اعضای خانواده - که صدای صحبت کردنشان از بیرون می آمد را می شنید و درک می کرد. با ناراحتی به خود می گفت چرا باید فقط خودم حرف های خودم را بفهمم؟ آیا این بزرگترین ظلمی نیست که می توان در حق کسی کرد؟
می دانست نمی تواند به بقیه حالی کند که تفکر او در امان مانده و تنها ظاهرش عوض شده و این موضوع اعصابش را خراب می کرد، به چند ساعت دیگر فکر می کرد که صحبت دیگران را در مورد ظاهر چندش آور خودش می شنید اما نمی توانست جوابی بدهد.
خواست طبق عادت در اتاقش قدم بزند اما می ترسید به این پاهای نحیف و شکننده اعتماد کند، به سختی و با ترس و لرز از تختخواب پایین آمد. از این که پاهایش به راحتی وزنش را تحمل می کردند تعجب کرده بود.شروع کرد به راه رفتن ، پشت سر خودش رد پایی از کثافت به جا می گذاشت، مایعی سخت چندش آور از بدنش به روی زمین می چکید. با انزجار به سمت تختخوابش بر گشت ، لکه ای بزرگ و قهوه ای رنگ بر روی آن به جا مانده بود.
می دانست خانواده اش - دیر یا زود - بالاخره می فهمند، با این حال نمی توانست خودش را راضی کند و از اتاقش بیرون برود؛ صدای کسی از بیرون او را به صرف صبحانه دعوت می کرد. دل را به دریا زد و به سمت دراتاق راه افتاد. در را آرام باز کرد، و با دیدن سه حشره که داشتند صبحانه می خوردند فهمید چقدر همه چیز عادیست، فقط مانده بود که چرا این حقیقت را تازه می فهمد...۲
۱ اولین بند داستان مسخ ، فرانتس کافکا
۲ این نوشته به عنوانِ ادامه،انشعاب یا پوششی بر داستان مسخ نیست.همچنین بعد فکری این داستان بر خلاف بعد ظاهری ، کاملا با داستان یاد شده متفاوت است.
+ نوشته شده در
2007/8/28ساعت 11:24  توسط eugene
|
او خوشحال بود و این خیلی عجیب به نظر می رسید ، کم پیش آمده بود او را خوشحال ببینم.
آن روز کار های زیادی داشت که انجام نشده بود ، سراغ هر کدام رفته بود به در بسته خورده بود ، تنها وقتش تلف شده بود.با این حال عجیب بود که امروز خوشحال بود.
▌
مات و مبهوت استاده کنار چیزی ، نمی دانست با این وجد عظیمی که وجودش را فرا گرفته بود چه کند.
نه راه فراری داشت نه جای قراری نه نای تکراری ، فقط فکر می کرد.به این فکر می کرد که این شادی اش در آینده چه مشکلات عدیده ای برای او ایجاد خواهد کرد.
▌
دو ساعت بعد او به دنبال فراهم کردن وسیله ای بود که زجر آینده اش را بیشتر کند.
+ نوشته شده در
2007/8/24ساعت 23:9  توسط eugene
|
می گویند راه ورودی بهشت در غاری در کنار یک دهکده قرار دارد ، و ماری عظیم الجثه نگهبان آن است. ماری که تا کنون از ورود هر موجود زنده ای به این غار جلوگیری کرده است.
در راه ورود به این دهکده موانع زیادی وجود دارد به طوری که ورود به آن یا خروج از آن غیر ممکن شده است و احتمالا در آینده هم ممکن نخواهد شد.
شاید به همین دلیل است که مردم این دهکده بدوی هستند و مثل انسان های اولیه زندگی می کنند.
عجیب این است که از وجود این راه اطلاع دارند.
○
اما در این بین ، من خیلی خوشبخت و خوشحالم که حسرت این راه بر دلم مانده نه نیش مار در تنم
+ نوشته شده در
2007/8/20ساعت 1:32  توسط eugene
|